تبلیغات
tumblr_inline_npp1neYAvW1ry72eo_500.gif ❤_✎دختری از جنوب تهران✎_❤ - مطالب بهترین پستا

❤_✎دختری از جنوب تهران✎_❤        

                


HOME MAIL TELL ROZA
 خاطره ی "پارتی دردسر ساز"
جمعه 27 شهریور 1394 × 07:05 ب.ظ    
تصویر: http://rozup.ir/up/168love/Pictures/g__21_.jpg


سلام دخی جونی هام .از خاطره ی قبلیم (خاستگاری خاله ی من) خیلی استقبال کردید .
 راستش وقتی مینوشتمش خجالت میکشیدم ارسالش کنم
 میگفتم شاید خوشتون نیاد و اصلا خنده دار نباشه
ولی رو سفیدم کردید فکر نمیکردم انقدر خوشتون بیاد .
برای همین تصمیم گرفتم اگه خاطره باحال دیگه ای داشتم بزارم .
الان برید ادامه ی مطلب یه خاطره ی دیگه از زبون خودم براتون نوشتم...


─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 کم کم داریم میریم تو حال و هوای مدرسه
پنجشنبه 19 شهریور 1394 × 06:16 ب.ظ    






خارج از مدرسه (کافه(
تقلب (چشمهایم برای تو(
روز امتحان (روز واقعه(
زنگ زیست (معنی عشق(
کیف مدرسه (محموله(
اولین کسی که معلم از او میپرسد (قربانی)
نگاه دانش آموز به معلم (میخواهم زنده بمانم)
معلمان مدرسه (جنگجویان کوهستان(
زنگ تفریح (حمله به توالت(
مدیر مدرسه (پدر سالار(
پنج شنبه (خانه دوست کجاست(
جلسه معلمان (نقشه قتل دانش آموز(
میز آخر (بهشت پنهان(
پای تخته (قتلگاه(
ورود مدیر مدرسه (تشریفات نظامی(
کارنامه های تجدیدی (سالهای دور از خانه(
تعطیلات مدرسه (روزهای خوشبختی(
نمره ۲۰ (آرزوی محال(
گرفتن تقلب از دست دانش آموز (بازی دیگر تمام است(
امتحان شهریور (شانس زندگی(
فضول کلاس (کارآگاه ویژه(
معلم در خواب دانش آموز (شبهی در تاریکی(
بردن کارنامه به خانه(نبودن سر بر تن(
شب امتحان (وصیت نامه(
قبولی شهریور (بازگشت به خانه(
تقلب کردن (بی تو هرگز(
زنگ کلاس (دیدار ارواح(
مدرسه (چوبه دار(
زنگ ورزش (امید دانش آموز



   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 خاستگاری خاله ی من
پنجشنبه 5 شهریور 1394 × 05:50 ب.ظ    

 


سلام پست امروز من درمورد ماجرای خاستگاری خاله امه . اسمش زهره است و 22 سالشه .
شب تولد امام رضا قرار شد دوست پسرش با خانواده تشریف بیارن خاستگاری.
 من در هفته فقط 2 روز شنگولم بقیه اش زهرمارم . از شانش اون شب من شارژ شارژ بودم .
 ویکم شیطونی کردم .خیلی خب ماجرا رو از زبون خودم با کمی چاشنی طنز براتون نوشتم
 برید ادامه ی مطلب بخویند


─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 روز دختر مبارک
شنبه 24 مرداد 1394 × 07:58 ب.ظ    
میگنـ خدا لبخند زد و دختر افریده شد
خدا میدونستـ اگه دختر رو نمیافرید تمامـ عروسکـ هایـ دنیا یتیمـ میشدنـ .
دختر یعنیـ ذوقـ و سلیقه ی خدا
دختر یعنیـ نقاشیـ خدا .
دختر یهنیـ پرنسسـ باباشـ نفسـ مامانشـ
اگه
دخترنبود پسر نازکشـ کیـ بود
دختر نبود کیـ به زندگیـ زنگـ وطرحـ میداد
روز
دخترروز تمامـ فرشته هایـ زمینیـ مبارکـ

sm_div_48

sm_div_48





   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 دختر باید با مامانش ست باشه
شنبه 24 مرداد 1394 × 07:00 ب.ظ    

image

image

image

image

image

image

image




   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 هنوز
پنجشنبه 8 مرداد 1394 × 12:45 ب.ظ    

هَـنـوزم مـثـلـ بـچـگـیــامـوטּ عـاشـقـ

کَـسـیے مـیـشـیـم کــہ بـیـشـتَـر بـاهـامـوטּ

بــازے مـیـکـُنـہ . . . !




   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 فقط کافیه
پنجشنبه 8 مرداد 1394 × 12:41 ب.ظ    

بــرای جــذب دخـتــری کـه

 چــشـم و دلــش ســیــر بـاشـــه،

لازم نـیــسـت "پــولــدار" بـاشـــی...

فـقــط کــافـیـه

 "شــــخــــصیــــت"

 داشـتــه بــاشــی...!

rockicons




   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 گردش تو تهران
چهارشنبه 31 تیر 1394 × 04:37 ب.ظ    

دیروز حوصله امون سر رفت رفتیم تهران گردی  . خیلی وقت بود این جوری نرفته بودیم بگریدیم .

یه رفتیم سمت بالاشهر های تهران . ترافیک شد . سرمو چرخودنم دیدم اوااااااااااااااااا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو ماشین کنارمون ارسلان قاسمی نشسته . تعجب کردم  . گفتم بزار عکس بگیرم بزارم تو وبم 
از طرفی هم میخواستم کسی نفهمه دارم ازش عکس میگیرم (از بس مغرورم ) . موبایل رو برداشتم 
رو به روم گرفتم اجیم رو پام خوابیده بود و نمیتونستم زیاد تکون بخورم خاله ام که پیشم بود . 
یه لحظه به خودم گفتم اوفففففف چی کار کنم یه هو دیدم ماشینش رفت پشت ماشین ما 
وای خدا چه غلطی بود کردم حالا نمیتونم عکس بگیرم . به خودم گفتم خدا بزرگه یه کاری میکنم 
دستم رو اوردم بالا خورد به سر شوهر خاله ام گفت محدثه چی کار میکنی گفتم هیچی ببخشید 
یه عکس گرفتم دستم لرزید حتی شماره پلاک هم خونده نمیشد حذفش کردم . یه هو دیدم اخ جون 
ماشینش امد بغلمون 
دوباره گوشی رو اوردم جلو شیشه دیدم نمیشه شیشه رو پایین کشیدم  . نمیخواستم منو ببینه 
تا امدم عکسو بگیرم دیدم ارسال هد فون رو از گوشش در اورد به من زُل زد 
دست پاچه شدم به خودم گفتم ای خاک برسرت یه عکس نتونستی قایمکی بگیری داره نگاه کن
 چه طوری زُل زده بهم خدا چی کار کنم اون لحظه فقط میخواستم ترافیک زود تر تموم بشه
 سرمو برگردو ندم از شیشه جلو نگاهش کردم خنده اش گرفت منم داشتم میترکیدم  از خنده .
راه برای لاین اونا باز شد وقتی ماشینش داشت میرفت جلو دست تکون داد
 منم به خودم  گفتم یه عکس خواستی بگیری اگه از اول درست برمیگشتی میتونسی تا الان چند تایی بگیری اوفففف نگاه کن غرور با پنبه سر میبره 




   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 قابل توجه پسرا
دوشنبه 29 تیر 1394 × 01:42 ب.ظ    


بفرما ... بعدا میرن پارک دوبله دخترا رو مسخره میکنن

خدایی این پسر با خودش چی فکر کرده ؟ تازه درخواست کرده اذیتشم نکنیم خخخ

بیچاره معلومه زیاد شکست عشقی خورده خخخ

چه میشه کرد پسره

پرچم دختراااااااااااااااااااااااااااااا برفراز 

(چند نفر از دخترا گفتن وبلاگ اون ها هم کامنت داده پس اگه همین پیام برای وبلاگ شما هم ارسال شده بهش توجه نکنید خطر ناکه)






   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 خوش حالم
دوشنبه 29 تیر 1394 × 11:49 ق.ظ    

از {تنــــــــــها} بودنم راضیـــ ــ ــ نیستم


ولی خوشحالم که با خیـ ـ ـ ـ ـلی ها نیستم  





   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 احساس
دوشنبه 29 تیر 1394 × 11:47 ق.ظ    
    
 פق نבارے احساس בیگراלּ رو بـہ بازے بگیرے X
 
X ؋قط بـہ פֿـاطر ایלּ ڪـہ هنوز
 
تڪلیفت با احساس פֿـوבت معلوҐ نیست 




   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 نمیدونم
دوشنبه 29 تیر 1394 × 11:44 ق.ظ    

ـے בونـــم ؟ چــهِ رمـــــزیـہ

لامــــصب بعضـــ-ـــیا بـــہ ِ آבم ؛ مـــیگـن "عــزیــزم"

انگار فحــــــش בاבن ؛

ولے بعــــــضیا هــــــستـن بــﮧ آבم مـــــیگـن :

" בیــــ√وونـﮧ " ،

انــــــــگار בنــیا رو بــہ آבم בاבن ...

blue_colorful_green_heart_orange_pink_Fa




   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 بچه های این دوره زمونه
پنجشنبه 25 تیر 1394 × 11:03 ب.ظ    


  رفتم وبلاگ یـہ دختر دیدم تو فاز عاشقانـہ هست .
چشمم خودن بـہ پروفایلش رفتم دیدم بـہ زور میشـہ 8 سال و نیم .  
 گفتم باش برم ببینم این فسقلے چـہ اپ ڪردہ . یـہ پست گزاشتـہ بود توش بـہ پسرا فوش دادہ بود .
 فوشاے ڪـہ وقتے سرچش ڪردم گوگل هنگ ڪرد . من 14 سالمـہ اون فوشا بـہ گوشمم نخوردہ بود .
 گفتم حالا میزارم رو حساب اینڪـہ پایین شهرن . 
رفتم پایین تر یـہ پست گزاشتـہ بود از دستش ڪـہ با تیغ بریدہ بود عڪس گزاشتـہ بود .
 زیرشم نوشتـہ بود هعے توهم برو مثل هـہ اونایے ڪـہ رفتن 
ولے بدون پشیمون میشے ولے خودمونیم چقدر دلم بزاے طمع لبانت تنگ شدہ
(منو بگو O-o)
 امدم پایین تر از چشمام 4 تا عڪس گرفتـہ بود ڪـہ هر 4 تا چشمشم پر اشڪ بود
 انگارے یڪ ڪامیون پیاز خورد ڪردہ بود . 
بالاے عڪس نوشتـہ دارم اس ام اس هاتو مرور میڪنم ... 
توشون بـہ جمله عشقم بـہ عشق تو زندہ ام رسیدہ  گریـہ ام گرفت گفتم
 دیگـہ عشقے در من جوشش ندارد ولے تو نمیر. (حافظ هرچے رشتـہ ڪردہ بودے پنبـہ شد ) 
یڪم امدم پایین یـہ عڪس بود تو رستوران از خودش گرفتـہ بود ڪـہ هے زن و شوهرم پشت سرش بودن .
 زیرش نوشتـہ بود . هے دختر .... میدونے اونے ڪـہ ڪنارتـہ یـہ زمانے مجنون من بود 
. بے شعور انقدر با عشوہ بهش نگو عزیزم ...
(خدایا این ممڪلت دلشون رو بـہ چے خشڪ ڪردن ) 





   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 دوغ سیاه O-o
دوشنبه 15 تیر 1394 × 04:08 ب.ظ    
ی


  تو خونـہ بحث بود ڪـہ نوشابـہ سیاہ بخرم یا دوغ گاز دار  X-X
  
 اخرش زور مامانم بیشتر بود رفتم ڪـہ دوغ بخرم ...  :l
  
 از بس بلند میگفتن دوغ نـہ  نوشابـہ گوش داشت ویز ویز میڪرد  :(
  
 رفتم داخل بـہ مغازہ دارہ گفتم دوغ سیاہ دارید ؟؟؟ *o*
  
 مردہ رفت لب یخجالش و گشت امد گفت نـہ دوغ سیاہ نداریم :) 
  
 بعد هر دو تا مون بـہ خودمون امدیم ^-^
  
  خندید گفت فڪر ڪنم ذهنت مشغول ؟  :D
  
 منم جواب دادم ذهن من مشغول بود 
  
  شما چرا دوساعت سراغ دوغ سیاہ بودید ؟  :d
  
 ملت درگیرن والااااااا     O-o





 (این جوری نمیشه باید به من راًی بدی )    


   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 من خودمم عوض نمیشم
شنبه 22 شهریور 1393 × 01:33 ب.ظ    
مغرورم؟عشقم میكشه. تنهام ؟به خودم مربوطه. از بعضیا متنفرم؟ خودشون خواستن .بعضیا رو فراموش كردم ؟حافظه ی خودمه .لجبازم ؟ به شما هیچ ربطی نداره. كینه ایم ؟ اره چه جورم .سنگ دلم ؟ چه بهتر..باهام حال نمیكنی ؟ هررری :/  مهربونم .. نه با هرکس :9 عاشقم .. جوگیر نشو تو ور دوست ندارم عاشق خدا مم ^-^ وبمو دوس نداری ... به درک برو بیرون


   
─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─ ×کـامـنـت()  


 صفحه هــا: 1 2